X
تبلیغات
حرف های خودمانی

جمعه 21 مرداد1390

درخت............

توی تنهایی یک دشت بزرگ

که مث غربت شب بی انتهاست

یه درخت تن سیاه سر بلند

اخرین درخت سبز سر پاست

رو تنش زخمه ولی زخم تبر

نه یه قلب تیرخورده نه یه عشق

شاخه هاش پٍٍٍُرازپَرپرنده هاس

کندوی پاک دخیله و طلسم

چه پرنده ها که توجاده ی کوچ

مهمون سفره سبزاون شدن

چه مسافرا که زیر چتر اون

به تن خستگی شون تبر زدن

تا یه روزتو اومدی بی خستگی

با یه خورجین قدیمی قشنگ

با تونه سبزه نه اینه بود نه اب

یه تبر بود با تو بااهرم سنگ

اون درخت سر بلند پر غرور

که سرش داره به خورشیدمیرسه

مـنـــــــــم مـــنـــــــم

اون درخت تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دلواپسه

مـنــــــــــم مــنـــــــم

من صدای سبز خاک سُربیم

صدایی که خنجرش رو به خداس

صدایی که تو ی بُهد شب دشت

نعره ای نیست ولی اوج یک صداس

رقص دست نرمت ای تبر به دست

با هجوم تبر گشنه و سخت

اخرین تصویر تلخ بودنت

توی ذهن سبز اخرین درخت

حالا تو شمارش ثانیه ها

کوبه های بی امون تبره

تبری که دشمن همیشه ی

این درخت محکم و تن اوره

من به فکر خستگی های پر پرنده هام

تو بزن تبـــــــــر بزن

من به فکر غربت مسافرام

اخرین ضربه رو محکم تر بزن
نوشته شده توسط مجتبی در 20:9 |  لینک ثابت   • 

جمعه 14 مرداد1390

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟

از بچگی همه ما این را شنیده ایم که حقوق زنها پایمال میشود.

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟
از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی کوچولو روی دستشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند.
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند.

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون.
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود.

هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :
پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد.
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند.

روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند.
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود.
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .

در دانشگاه :
پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند.
دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند

در هنگام نمره گرفتن :
پسرها خودشان را میکشتند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند.
دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.

در کافی شاپ :

پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!

در مخ زدن :
پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند .
دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.

هنگام خواستگاری :
پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند.
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند

هنگام ازدواج :
پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند.
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد

هنگام زندگی عشقولانه دو نفره :

پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند.
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.

کار کردن :
پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند.
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند.

.............................................................

امیدوارم از این شوخی کوچیک خانم های محترم ناراحت نشده باشند.

نوشته شده توسط مجتبی در 0:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه 7 مرداد1390

قضاوت های نا به هنگامی که می تواند در آینده ما را شرمنده کند

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود.
نوشته شده توسط مجتبی در 15:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 مرداد1390

تخت‌جمشيد در ميان ١٢ شهر شگفت‌انگيز جهان

مجله‌ي بین‌المللی «National Geographic» از نامورترين نشریه‌های جهان است که از 125 سال پیش تاکنون نوشتارهايي درباره‌ي جغرافیا و علوم طبیعی جهان چاپ کرده است. این مجله به تازگی نوشتاري از 12 شهر باستانی و شگفت‌انگیز جهان به چاپ رسانده که پارسه یا تخت‌جمشید در آن جاي دارد. تخت‌جمشيد به عنوان یکي از شهرهای شگفت‌انگیز جهان باستان گزينش شده است. 
 


تخت جمشيد
1- تخت جمشید؛ ایران
شهر باستانی تخت‌جمشید یکی از چهار پایتخت شاهنشاهي سرزمینی بود که به «ایران» نامور است. کار ساخت آن، ٢٥٣١ سال پيش(در سال 520 پيش از میلاد) آغاز و به نمادی از ثروت، شكوه و بزرگی شاهنشاهي ایران باستان تبدیل شد. معماری شكوهمند این شهر باستانی زبانزد رخدادنگاران جهان است. در ساخت آن نقره و طلا نیز به كار برده‌بوده‌اند. در گوشه و کنار تخت‌جمشید حجاری‌های پیکره‌های انسانی به چشم می‌خورد. ساخت تخت‌جمشید در زمان شکوفایی شاهنشاهي هخامنشی و به فرمان داریوش بزرگ آغاز شد. این شاهنشاهي از 550 تا 330 پیش از میلاد بر اين سرزمين شهرياري کرد تا این‌که با يورش اسکندر  از هم فرو پاشید.
تخت جمشيد
2- پترا؛اردن
با نگاه ژرف به عکس و سنجش كسي که در دهانه‌ي اين سازه‌ي بزرگ ایستاده، می‌توان به بزرگي و گستردگي این شهر باستانی پی برد. این شهر سالیان سال زیر شن‌های صحرا پنهان شده بود. زمان ساخت آن به سده‌ي دوم میلادی بازمي‌گردد. پترا به دست مردمان «انباط» ساخته شده است. پترا امروزه یکی از مکان های گردشگری اردن است.

تخت جمشيد
3- ماچو پیچو؛ پرو
از زمان پيدا شدن شهر «ماچو پیچو»، یکصد سال می‌گذرد اما تاکنون باستان‌شناسان نتواسته‌اند دريابند که کاربرد این شهر باستانی چه بوده است. اين شهر از آن سلسله‌ي «اینکاها» بوده است. اینکاها دارای سامانه‌ي ويژه‌اي از نگارش بوده‌اند اما هیچ نوشته‌اي از آن‌ها به‌جای نمانده است. این شهر در دو هزار و 500 متری از سطح دریا ساخته شده و از آن به‌ عنوان «شهر گمشده‌ي اینکاها» یاد می‌شود. ماچو پیچو شناخته‌شده‌ترین نماد امپراتوری اینکاها است. این شهر در سال ۱۴۵۰ میلادی ساخته‌ شده و صدها سال پیش در زمان فتح اینکاها توسط اسپانیایی‌ها متروک شده‌ است.

تخت جمشيد
4- پلانگ؛ مکزیک
در جنوب‌‌خاوري(:شرقي) مکزیک و گواتمالا، «مایاها» دست‌به كار ساخت شهری بزرگ از سه هزار سال پیش در دل جنگل‌های استوایی شدند. فرمانروايان آن‌ها در این بخش‌ها نيايشگاه‌هاي هرمی‌شکل، قصرها، بازار و میدان‌های زیبایی ساختند. آموزش هنر و بازرگاني رونق پیدا کرد و نویسندگان با بهره‌گيري از نقش‌های نمادين، یک سامانه‌ي نوشتاری پديد آوردند. ریاضیدانان و ستاره‌شناسان مایا بسیار كارآزموده بودند. مي‌گويند كه در نيايشگاه‌هاي مایاها، انسان‌ها را برای خدای خورشید قربانی می‌کردند.

تخت جمشيد
5- تروآ؛ ترکیه
درباره‌ي هیچ شهری در تاریخ همچون تروا این همه افسانه و داستان‌های رازآلود نيست. هومر در نوشته‌هايش چنين آورده كه این شهر در شمال‌باختري(:غربی) ترکیه‌ي کنونی است. كاوش‌هاي باستان‌شناسی در سال 1871 ميلادي از شهری باستانی در این گستره پرده برداشت. این شهر نزديك به پنج هزار سال پیش ساخته شده ولی برخی از باستان‌شناسان شک دارند که آن‌چه اكنون به عنوان شهر تروا، پيدا شده، همان شهر باستانی تروا باشد.

تخت جمشيد
6- موهنجو دارو؛ پاکستان
شهر باستانی «مونجو دارو» از آن تمدن ایندوهای باستان است که تا سال 1921 میلادی ناشناخته بود، اما تحقیقات باستان‌شناسی در منطقه باعث کشف این شهر و شهر باستانی «هاراپا» شد. این شهر نزديك به چهار هزار و 500 سال پیش ساخته شده و در آن زمان منطقه‌ای بسیار حاصل‌خیر و پر‌آب بوده‌است.

تخت جمشيد
7- پالمیرا؛ سوریه
شهر باستانی «پالمیر» یا «تادمور» پيشينه‌اي چهار هزار ساله دارد اما اهمیت آن به سال‌های 300 پيش از میلاد بر‌می‌گردد که به عنوان قطب تجاری شناخته می‌شد و مرکزی بود برای انتقال کالاهای بازرگانی ایران باستان و شهرهای بین‌النهرین. این شهر جايگاهي استراتژیک برای رومیان داشت که توانسته بودند در سده‌هاي نخست میلادی شهر را بگيرند. اوج شکوفایی این شهر در زمان سلطنت «زنوبی» بود.
تخت جمشيد
8- تانیس؛ مصر
شهر باستانی «تانیس» در زمان خود یکی از بزرگ‌ترین و ثروتمندترین شهرهای جهان باستان بوده است. مرکز سلطنت «توتانخامون» پادشاه مصر و پایتخت سیاسی فراعنه بوده است. این شهر همچنان شهری استراتژیک و اقتصادی بود تا این‌که در سده‌ي ششم میلادی سیلاب دریاچه‌ای نزدیک آن، ساکنین آن را تهدید کرد. پس این شهر خالی از مردمان شد و ساکنانش شهر تنیس را در نزدیکی آن ساختند.

تخت جمشيد
9-  گریت اینکلوژر؛ زیمباوه
ملکه‌ي باستانی سبا، بلقیس در این شهر باستانی مستقر بوده و یکی از مهم‌ترین يافته‌هاي باستان‌شناسی در قاره‌ي آفریقا به شمار مي‌آيد. هنوز روشن نیست چه زمانی و برای چه این شهر ساخته شده اما به گمان مي‌رسد «شونا» بنیان‌گذار امپراتوری «بانتو» در سال 1250 میلادی آن را ساخته باشد. معنای این شهر «دیوار یا حصار بزرگ» است. این شهر کاربرد آیینی داشته است و شهری سپند شناخته می‌شده‌است.

تخت جمشيد
 10- نمرود؛ عراق
این شهر به عنوان پایتخت امپراتوری آشوریان در شمال عراق بوده است. آشوریان این شهر را در سده‌ي 14 پيش از میلاد ساختند و برای هزاران سال یکی از شهرهای مهم خاورمیانه‌ي باستان شناخته می‌شد. از ارزش این شهر در سال 612 پيش از میلاد زمانی که دیگر شهر مهم آشوری‌ها به نام «نینوا» به‌دست بابلیان افتاد، كاسته شد.

تخت جمشيد
11- استون هنج؛ انگلیس
سده‌هاست که چرایی ساخت این شهر در جنوب انگلیس و کاربرد دقیق آن یکی از پرسش‌هاي بی‌پاسخ باستان‌شناسان است. سازندگان استون‌هنج، از سال ۳۱۰۰ پیش از میلاد، سنگ‌های این بنا را به شکل چند دایره‌ي تو در تو، کار گذاشتند. بي‌گمان از این دایره‌های سنگی برای ديدن حرکات خورشید، ماه و ستارگان که در آن زمان در آيين‌هاي مذهبی مورد پرستش قرار می‌گرفتند، بهره مي‌گرفته‌اند. سنگ‌هایی همانند آن‌چه که در این بنا به کار رفته، در جاهاي دیگر مانند کارناک فرانسه و نیوگرنج ایرلند، یافت شده‌ است.

تخت جمشيد
12- میزاورد؛ آمریکا
شهر باستانی میزاورد در ایالت کلرادوی آمریکا است. این شهر یکی از اندك برجاي‌مانده‌‌های ساکنین بومی سرخ‌پوست قاره‌ي آمریکا است. این شهر به دست مردم کشاورز «پیئوبلوین» در سال‌های 550 تا 1300 میلادی ساخته شده است.

 

نوشته شده توسط مجتبی در 1:38 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 26 تیر1390

آرامش و صداقت

يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت.
پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تيله هامو بهت ميدم؛ تو همه شيرينياتو به من بده.
دختر کوچولو قبول کرد.  پسر کوچولو بزرگترين و قشنگترين تيله رو يواشکي واسه خودش گذاشت کنار و بقيه رو به دختر کوچولو داد.
اما دختر کوچولو همون جوري که قول داده بود تمام شيرينياشو به پسرک داد.  همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابيد و خوابش برد.
ولي پسر کوچولو نمي تونست بخوابه چون به اين فکر مي کرد که همونطوري خودش بهترين تيله اشو يواشکي پنهان کرده شايد دختر کوچولو هم مثل اون يه خورده از شيرينيهاشو قايم کرده و همه شيريني ها رو بهش نداده.


نتيجه اخلاقي داستان

عذاب وجدان هميشه مال كسي است كه صداقت ندارد 
آرامش مال كسي است كه صداقت دارد
لذت دنيا مال كسي نيست كه با آدم صادق زندگي مي كند
آرامش دنيا مال اون كسي است كه با وجدان صادق زندگي ميكند

نوشته شده توسط مجتبی در 1:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 31 خرداد1390

چشمه

در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد. آب در نظرش شراب بود. مرد آنقدر از صدای آب لذت می‌برد که تند تند خشت‌ها را می‌کند و در آب می‌افکند.

آب فریاد زد: های، چرا خشت می‌زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده‌ای می‌بری؟

تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی رُباب است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می‌کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ سبزه و سنبل می‌آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می‌رسید .

فایدة دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می‌شوم، دیوار کوتاهتر می‌شود.

خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر می‌شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می‌شوی. هر که تشنه‌تر باشد تندتر خشت‌ها را می‌کند. هر که آواز آب را عاشق‌تر باشد. خشت‌های بزرگتری برمی‌دارد.

نوشته شده توسط مجتبی در 13:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 26 خرداد1390

روزت مبارک پدر

تا حالا چند بار در طول سال به پدرامون گفتیم ... دوستت دارم بابا...

شاید بعضی ها روشون نشه به این سوال جواب بدن.

اما میدونم که ته دل هممون یه جورایی به باباهامون خوشه.

بعضی وقتا یه کاری که ریسکش بالاست رو میخوایم انجام بدیم و میترسیم.در نهایت اگه تو راهش قدم برداشتیم فقط به این خاطره که پشتمون به بابامون گرمه.

خیلی از ماها موقعی که تو بچگی شروع به حرف می افتیم

بابا جز‌ء پنج تا کلمه اولمونه.

امروز روز پدره ....

بیاین مثل بچگی که با گفتن اولین کلمه بابا

پدرامونا خوشحال کردیم.

بازم سعی کنیم خوشحالشون کنیم

 

...........................

 

روزت مبارک  پدر

 

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبی در 6:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 26 خرداد1390

بوی صفای پدر

 

 

 

 

دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را
یا رب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کلّه ی پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف
تسکین دهم آلام دل جان بسرم را
گفتم به سرِ راهِ همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کانِ گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصّه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیّت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه ی مأنوس که در کام
باز آورد آن لذّت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فرو کُشت
از آتش دل باقی برق و شررم را
چون بقعه ی اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته است و به رُخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هبا و هدرم را
مَهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاسِ مرا دارد و زین پس پسرم را
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک بچّه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصّه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
می خواستم این شِیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پُر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صِغرم را و نقوش و صُوَرم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله (حبیب) و رفقای دگرم را
این خنده ی وصلش به لب، آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و نالیدن شبگیر
وآن زمزمه ی صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلّا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار، درِ خانه سرم را
صوت پدرم بود که می گفت چه کردی؟
در غیبت من عائله ی دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه می خواهی از این در
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را

«در جستجوی پدر» شعری از محمد حسین شهریار

 


 

نوشته شده توسط مجتبی در 6:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 24 خرداد1390

دزدی که شریف(!) بود

 

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی

بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

نوشته شده توسط مجتبی در 6:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 23 خرداد1390

نکته جالب

تا حالا به آیکن بوسه و بغل یاهو مسنجر توجه کردید؟ متوجه شدید چقدر عاشقانه بغل می کند و می بوسد؟
چشمانش را می بندد، لبهایش را که با تمام وجود غنچه می کند، قند در دل آدم ذوب می شود؛
دستانش را چنان باز می کند که گویی خدا را می خواهد در آغوش بگیرد؛
و در آخر لبخند رضایت...
حس خوبی داره
نوشته شده توسط مجتبی در 9:45 |  لینک ثابت   •